تبليغاتX
تو که نیستی واژه هایم ترک میخورند























تو که نیستی واژه هایم ترک میخورند

مرا
تاکسیدرمی کن
و به دیوار اتاق بیاویز!

آن وقت
می توانی
مانند یک شکارچی قهار
به میخکوب بودنِ همیشگی ام
در ابعاد خانه ات
افتخار کنی...

قول می دهم
مثل یک شکار خوب
تا موعود ناپیدایت
همینجا بمانم

مرا
تاکسیدرمی کن

آن چشم های پلاستیکی
بهتر از نگاه های من
نقش زن زندانی خوشبخت را
برایت بازی خواهند کرد!
.
.
.

مرا تاکسیدرمی کن
که به چشمِ تو
این جسم مطیع بی اختیار 
تفاوت چندانی ندارد
با گوزن های
روی دیوار...

نوشته شده در 91/02/13ساعت توسط ماجده جوادی| |

یک بار
بیا و منفی باف نباش
.
.
تعقیبی در کار نیست..!
من
فقط
دارم دنبال زندگی ام می روم
مگر
خودت
همین را نخواسته بودی؟! 

 





دستانت را
از جیب های احساسم
بیرون بیاور
.
.
زمستان
از کوه یخی که در آغوشش گرفته ای
گرم تر است...

 




 

آنقدر قاطع سخن می گوید
این ظریفِ بی پروا
که زبان عشق هم
بند می آید...*

 

نوشته شده در 90/11/30ساعت توسط ماجده جوادی| |

 

"خطر مرگ!"
.
.
آتشفشان
بچه بازی سرش نمی شود
می سوزد و می سوزاند...
با توام!
مراقب باش
.
.
ملعبه ی دست نیست،
احساسات یک شاعر..!!

نوشته شده در 90/11/10ساعت توسط ماجده جوادی| |

آنقدر از خودم بیرون می کِشمت
و آنقدر به واژه هایم تزریقت می کنم
که تمام شوی در من
و کامل شوی در شعرهایم...
.
.
.
حالا
با خیال راحت می میرم!
تو
تا همیشه
زنده خواهی ماند..!
نوشته شده در 90/10/08ساعت توسط ماجده جوادی| |

 

گاهی کلاشینکف آدم می کشد
گاهی کارد
کاهی کلمه...
.
.
دور شو!
دور شو و حرفی نزن
.
.
دهانت
مانند دست های آلوده ای ست
که هر چه شسته شوند
باز
بوی خون می دهند...

نوشته شده در 90/09/04ساعت توسط ماجده جوادی| |

 

سطل زباله ی اتاق من
پر از
تکه های تو..!
.
.
چشمانت
لبهایت
دستانت
مچاله شده...
جدا از هم!
.
.
این چه خواسته ای بود
که در افق آرزوهایت
تو را
ـ با تمام بزرگی ـ
در سطلی کوچک
با زباله های من همنشین کرد..!

نوشته شده در 90/08/25ساعت توسط ماجده جوادی| |

 

هر شب
تک تکِ واژه هایم
ختم می شوند
به "تو"
.
.
.
به تو
که ختم ِ روزگار ِ منی...

نوشته شده در 90/08/17ساعت توسط ماجده جوادی| |

 

نمیرسد
ساعت رسیدنت،
تا وقتی سنگینی ِ نگاهم
این گونه
آویزان ِ عقربه هاست...

نوشته شده در 90/07/27ساعت توسط ماجده جوادی| |

Design By : Mihantheme